من زنده ام !

:: من زنده ام !

قول میدم پرانرژی برگردم

فعلا حال ندارم، این آزمون پیشرفت تحصیلی ام شده قوز بالا قوز !

اااااخ خدا از فردا متنفرم... از شنبه ها متنفرم...

کارنامه مو گرفتم، معدل 20

نمیدونم چرا دوست داشتم 19 و خورده ای باشه به جای 20 !!

تا اطلاع ثانوی خدافظ مریدانم :-"

منبع : من و کاغذ و قلممن زنده ام !
برچسب ها :

زکات علم در نشر آن است !

:: زکات علم در نشر آن است !

زکات علم در نشر آن است، حالا به هر روشی که میخواهد باشد، باشد. نگار (س)

نگار اعلام مینوماید که در تاریخ 24 اسفند 94 هنگام امتحان عربی با دو تن از دوستانش روی هم ریخته،

به طوریکه آن دو پشت سر نگار نشسته بودند و نگار جلوی آن دو، و دوستانش در هر زمان که به مشکلی برمیخوردند،

زمزمه ای میکردند مبنی بر اینکه: فلان سوال چه میشود؟ و نگار با زیرکی کامل از پرت بودن حواس معلم استفاده و

یا به قولی سواستفاده میکرد و با توجه به جهت نشستن دوستان خویش، یعنی اگر دوستش سمت راست نشسته بود، او به سمت چپ میرفت، و اگر دوستش سمت چپ نیمکت بود، خود را به سمت راست میکشاند تا دوستان

به برگه اش تسلط داشته باشند. وی در پاره ای از مواقع با به خطر انداختن جان خود جواب را در برگه ای یادداشت نموده و آن را برای دوستش پرت میکرد و یا جواب را تا حدی که دوستش بشنود بلند میگفت.

نگار آدم خوبیست، او در پریشان حالی و درماندگی به دوستانش کمک میکند، مثل نگار باشید!

باشد تا در این روزهای آخر سال رستگار شوید!


منبع : من و کاغذ و قلمزکات علم در نشر آن است !
برچسب ها : نگار ,دوستش ,دوستانش

گل و گلدون چه شب ها نشستن بی بهانه، واسه هم قصه گفتن عاشقانه

:: گل و گلدون چه شب ها نشستن بی بهانه، واسه هم قصه گفتن عاشقانه

جو زمستون حسابی منو گرفته :|

دچار نوسانات احساسی شدم :|

خیلی سوژه ها تو این مدت بود که میخواستم درباره اش بنویسم اما مجال نوشتن نبود

سوژه های کوچولو کوچولو !

1) امروز وقتی برگه امتحانیمو تحویل دادم (امتحان زبان بود) و رفتم بیرون یکی از بچه ها اومد دنبالم گفت خانوم الف کارت داره

برگشتم ببینم چیکار داره، گفت بچه ها تو این سوال شک و ابهام دارن بیا براشون توضیح بده

وقتی سوالو دیدم خودمم گیج شدم و به شک افتادم و نمیدونستم چی بگم ! خانوم الف گفت بچه ها بذارید نگار فکراشو بکنه جوابو اعلام کنه

من :دی  میخواستم بگم با اجازه بزرگترا بللللللله !!!!!

2) و باز هم معلم مطالعات (که همانا معلم دینی هم میباشد) :| اون روز خیر سرش داره قاره ها رو روی نقشه نشونمون میده

_ اونی که کلی خورده ریزه داره اروپائه

من: :|

_ اونی که شبیه کله ی گاوه آفریقاست

من: :||||||||

قشششششنگ آفریقارو با کله گاو یکی کرد !!! :|||

3) تازه میخواست بگه آیت الله سیستانی، گفت آیت الله سیسمونی :|||||

بعد چون میدونه من حواسم به همه سوتی هاش هست برمیگرده منو نگاه میکنه منمن که همش سعی در پنهان کردن لبخندم دارم :دی  حالا من خوبم یکی از بچه ها کاغذ و خودکار میگیره دستش سوتیاشو یادداشت میکنه بعد باهاشون داستان کوتاه میسازه :دیییییییییی

4) بازم سر زنگ دینی :| بحث سر نجاسات بود و یکی از بچه ها بلند شد گفت خانوم من شنیدم اگه نوزاد روی مادرش یا کسی ادرار کنه پاکه

معلم عزیز: خو اون برا اینه که طرف به مادره نگه بچه ات شاشید به من :||||||||||||||||||||

من و سایر بچه ها: !!!!!!!!!! وسپس عمل گاز زدن کتاب دینی از شدت خنده

من موندم این چه حرفی بود این زد مثلا معلمه !!! :| دیگه چی بود که با اینکه خودش آدم خیلی خشکیه هم زد زیر خنده :|

5) امتحانای دینی و مطالعاتمو تصحیح کرده بود ولی بهمون نمیداد میگفت آخر زنگ ! بش میگفتیم خانوم آخرای زنگه دیگه برگه هارو بدید بعد نگاه به ساعتش میکرد و میگفت نه هنوز کلی وقت داریم. حالا نکته جالب اینجاست که زنگ قبلش میگفت ساعتش خوابیده :| من نمیدونم چطور با نگاه کردن به ساعتی که خوابیده میتونست بفهمه چقد تا پایان زنگ مونده ! :|

6) راستش من از راننده سرویسمون متنفرم :دی  تخسه و همیشه لب و لوچه اش آویزونه

چندروز پیش که سوار سرویس بودم وقتی سرویسو نگه داشت مثل اینکه منو ندیده بود که تو سرویسم گفت "نگار اومده ؟؟"

من موندم این بشر اسم منو از کجا فهمید آخه !! منو باش که فکر میکردم این سرش به کار خودشه و اصلا به ما توجهی نمیکنه :|

7) و آخرین سوژه که بازم به معلم دینی یا همون معلم مطالعات مربوطه :دی :|

وقتی برگه های امتحان دینی رو داد شده بودم نوزده، نگاه کردم ببینم کجا رو اشتباه داشتم دید عه واه من که اینو درست زدم چرا برام غلط گرفته !!

رفتم بهش گفتم اینجا گفته گزینه درست رو مشخص کنید که منم با هاشور زدن مشخص کردم !

گفت نه تو سیاهش کردی ینی از بین بردیش :| وقتی سیاهش کردی ینی غلطه !

گفتم ولی من منظورم این بود که درسته !!!

گفتم آره خودمم همچین فکریو کردم نمره تم داخل دفتر دادم ولی تو برگه نمره ندادم بهت تا یاد بگیری

من: :|

رفتم نشستم سرجام سرمو گذاشتم رو میز حالا این ز. بهم میگه نگار داره نگات میکنه ها !

تو دلم گفتم به درک نگاه کنه !
به پ. گفتم این نمره حقم نبود.. اونم گفت اگه 16 میشدی اما به حق، انقدری ناراحت نمیشدی که 19 شدی اما به ناحق !

گفت تو خیلی به حق و ناحق اهمیت میدی !

راست میگفت و خوشحال بودم که همچین تصوری راجع به من داره...

دلم یک استکان چای میخواهد و یک موزیک لایت

والا بخدا کمرم زیر فشار امتحانات خم شد !

منبع : من و کاغذ و قلمگل و گلدون چه شب ها نشستن بی بهانه، واسه هم قصه گفتن عاشقانه
برچسب ها : دینی ,گفتم ,معلم ,میگفت ,خانوم ,برگه ,سیاهش کردی ,معلم دینی ,معلم مطالعات ,وقتی برگه

خدایا نذار بمیرم... من هنوز جوونم، کلی آرزو دارم :((((

:: خدایا نذار بمیرم... من هنوز جوونم، کلی آرزو دارم :((((

نمیدونم تو مدارس شما بهتون قرص ویتامین دی میدن یا نه ولی به ما میدن

همین یکی دو هفته پیش بود که بهمون قرص ویتامین دی دادن امروز دوباره بچه ها قرص و پارچ آب به دست اومده بودن

قرصو میدادن به بچه ها آبم براشون میریختن تو لیوان تا قرصاشونو بخورن

من قشنگ قیافه ام شکل علامت سوال شده بود !

مگه نه این قرصارو باید ماهی یه بار خورد !!!!

حتی سالمندانم که خیلی به کلسیم نیاز دارن باید دوهفته یه بار بخورن

اون وقت هنوز دوهفته نگذشته دارن دوباره بهمون قرص میدن

بچه هام خیلی راحت میگرفتن میخوردن و عین خیالشونم نبود :|

من ترسیده بودم چون این قرصا خیلی دوزشون بالاست ممکنه باعث مسمویت بشن !!

گفتم امکان نداره من اینو بخورم !

سر همین بچه ها رفتن برام آب و قرص اوردن و الا و بلا که تو باید جلو خودمون قرصتو بخوری !

قرصو گذاشتم تو دهنم، آب خوردم، ولی قرصو قورت ندادم و زیر زبونم قایم کردم

حالا اونی که ایستاده بود کنارم و مجبورم کرد قرصو بخورم: دهنتو باز کن حرف بزن :|

(شک کرده بود که قرص تو دهنه)

دهنمو باز کردم گفتم چی بگم ؟!

اونم دیگه فکر کرد خوردم و رفت پی کارش

حالا پ. (خیر سرش دوست صمیمیه مثلا، بمیره ایشالا): راستشو بگو کجا قایمش کردی ؟

بعدم مجبورم کرد دهنمو به علاوه زیر زبونم نشونش بدم که به طرز فجیعی قرص زیر زبونم نمایان شد و اون بیشعور رفت لوم داد

و حالا من در حال فرار :|

ایندفعه سه چهار نفری ریختن سرم که قرصو بخورم حتما

داشتم فکر میکردم چیکار کنم و انتظار داشتم مثل تو سریالا و رمانا یه جرقه ای بزنه به ذهنم و یه روش خفن پیدا کنم

و هرچقد صبرکردم هیچ جرقه ای زده نشد :| در نتیجه چون میدونستم اگه فرارم بکنم میان پیدام میکنن قرار رو بر فرار ترجیح دادم

و اون قرص کذایی رو خوردم :(

تازه بازم شک داشتن بهم کصافطا :|

خلاصه دوستان اگررررررررر بار گران بودیم و رفتیمممممم اگررر نامهرباااااااان بودییییییییم و رفتیم :(

(تا حالا هیچ نشونه ای از مسمویت نیست البته، و امیدوارم نباشه) :|

+ داشتم به سرعت برق و باد میدویدم یه مرده داشت از در میومد بیرون رفتم تو شکمش :||| فکر کنم بیچاره آپاندیسش ترکید :|

+ نگران مَرده ام :| بیچاااره

ویتامین دی ! شبیه خاویاره :|

کوچکترین بلایی سرم بیاد از اونایی که مجبورم کردن قرصو بخورم نمیگذرم !!



منبع : من و کاغذ و قلمخدایا نذار بمیرم... من هنوز جوونم، کلی آرزو دارم :((((
برچسب ها : قرصو ,حالا ,بخورم ,مجبورم ,داشتم ,میدن ,قرصو بخورم

من لبه ی پرتگاهمو... غربت یه بیراهمو...

:: من لبه ی پرتگاهمو... غربت یه بیراهمو...

امروز روز خوبی برام نبود..

ینی تو مدرسه که اتفاقی نیفتاد

ساعت کلاس زبانمون تغییر کرده بود شده بود از یه ربع به شیش تا هفت

من فکر کردم از یه ربع به هفته تا هشت

و خب یه ساعت دیرتر رفتم سر کلاس! منشی آموزشگاه گفت چرا دیر اومدی منم گفتم نمیدونستم و فکر کردم

تازه الان کلاس شروع میشه

خلاصه رفتم در زدم رفتم تو کلاس

معلم رو به من به انگلیسی: الان؟ چرا انقد دیر اومدی؟

بش گفتم ساعتو اشتباه فهمیدم

گفت: خب برو و ساعت 7 بیا دیگه!

گفتم نههه!

گفت: میخوای گریه کنی؟ (چون خیلی سر این که دیر اومده بودم ناراحت بودم)

گفتم میتونم بشینم؟ گفت بشین

نشستیم و من بدبخت فهمیدم یکی از دانش آموزای هشتمی که از اون خلافای مدرسه اس و فوق العاده

ازش بدم میاد اومده تو کلاسمون! با یه تیپ به غایت ضایع و رژلب جیگری!

تجربه ثابت کرده من کلا شانس ندارم!

وسط کلاسم معلم یه سوال ازم پرسید نتونستم درست جواب بدم گفت چته گیجی یا خوابی؟

گفتم گیجم

سر ساعت 7 ام گفت تایم کلاس تمومه

قشنگ یه ربع سر کلاس بودم فقط!

 + دوتا شکلات شونیز تو کیفم گذاشته بودم ببرم زبانکده خودمو دوستم بخوریم.. دوستی که نیومد... شکلاتایی که تنهایی خوردم...

+ شاید از این زبانکده رفتم... این معلم جدید به دلم ننشسته... خودمو که نمیتونم گول بزنم! یه مقداریشم بخاطر اون دختره اس که اومده تو کلاسمون

+ چقدر امروز همه چی بده

منبع : من و کاغذ و قلممن لبه ی پرتگاهمو... غربت یه بیراهمو...
برچسب ها : کلاس ,گفتم ,ساعت ,اومده ,معلم

با بهاری که میرسد از راه، سبز شو، تازه شو، بهاری شو

:: با بهاری که میرسد از راه، سبز شو، تازه شو، بهاری شو

راستی راستی سال 94 ام داره تموم میشه هااااااااااااااا!

خب همونطور که قول داده بودم و گفته بودم با انرژی برمیگردم با انرژی برگشتم

این روزا برام خیلی خوبه، توی این دو سه سال هیچوقت انقد خوب نبودم، انقد راحت و بی استرس نبودم،

الان تازه به حد استاندارد رسیدم، تازه زندگیمو پیدا کردم و این عالیه....!


خلاصه ای از سال 94 :)

13 فرودین- سیزده به در خوب بود. بعد از طی کردن اون همه جاده خاکی و بالا پایین شدن و در اومدن

جونمون بالاخره رسیدیم گرگر! تو یه نخلستان نشستیم که البته مالک داشت و مالکشم خونه اش همونجا بود

و چندتا بچه ی قد و نیم قدم داشتن که با اینکه عرب بودن فارسی رو خوب حرف میزدن و لهجه نداشتن


14 فرودین- فردا امتحان ریاضی دارم، فقط چندتا سوال حل کردم ببینم چیزی یادم هست یا نه و به احتمال 100%

گند میزنم. الانم میخوام برم ناخنامو کوتاه کنم :دی


3 اردیبهشت- امتحانات شروع شده و ای نروزا هیچ وقتی ندارم. همه اش در حال درس خوندنم. حالم خوش نیست

حالم بده، بدتر از همیشه


10 اردیبهشت- پریشب، یعنی سه شنبه، مامانم برای معلم منو نگین هدیه گرفت. هدیه ای که به سفارش من

عطر بود! چون خانوم آ. عاشق عطره. دوتا عطر با جلد (کیف) چرمی به رنگ قهوه ای و صورتی. منم صورتیشو رو هوا

برای خانوم آ. قاپیدم! فکر میکنه خیلی جوونه :دی (حتی یه تیکه از کاغذ کادویی که دور عطر پیچیدمم تو دفترخاطراتم

چسبوندم)


 4 خرداد- (روزی که مدرسه تعطیل شد) الان ناراحت نیتم، خوشحالم نیستم. یه حس خنثی دارم. شاید بخاطر اینه

که سالای قبل که تعطیل میشدم میدونستم سالالی بعد دوباره توی همون مدرسه خواهم بود، با همون مدیر و ناظم

و معلما... ولی امسال باید برم مدرسه ای که نه ساختمونشو دیدم نه کارکناشو. یه غریبه ام که حتی ممکنه اونجا دوستامم نبینم!


تیر- این متن در حالی نوشته میشه که خستمه و نزدیک اذانه، و من چون رفتم حموم خوابم میاد اما نمیتون بخوابم چون باید تا دقایق آخر آب ذخیره کنم :دی و نماز صبحمم قضا میشه


تیر- دلم وبلاگمو میخواد. دلم بلاگفای لعنتی بیشعور رو میخواد. اگه بخواد خراب بمونه من به یه سیستم وبلاگدهی

دیگه کوچ میکنم. والا!


مرداد- دیشب خواب دیدم میخوام عقد کنم یا میخوام نامزد کنم نمیدونم. و اون داماد خوشبخت...

فلانی(!) بود :| ما که شانس نداریم، حالا که میخوایم عروس شیم شوهرمون اسکلی بیش نیست :|

بگذریم، میخواستم حلقه بخرم. گفتم من حلقه ی طلا نمیخرم چون اگه طلا بخرم دوستام بهم شک میکنن و ازم

جریانو میپرسن، منم مجبور میشم بگم :| رفتم حلقه بدل خریدم :|


شهریور- تابستون! ای عشق دیرین.. مرو :(


مهر- امروز  94/7/17 هست. وقتی میبینم مهرماه داره تموم میشه ناراحت میشم. مهرماه ها هیچ وقت تکرار نمیشن!


آبان- تنهای بی سنگ صبور، خونه ی سرد و سوت و کور، توی شبات ستاره نیست، موندی و راه چاره نیست

با اینکه هیچکس نیومد، سری به تنهاییت نزد، اما تو کوه درد باش، طاقت بیار و مرد باش (یه مشکلی برام پیش

اومده بود)

 

آذر- چقد جدیدا بعضیا نفرت انگیز شدن. چقد از بعضیا بدم میاد. چقد وقتی بعضیارو میبینم حالت تهوع میگیرم

(یه قهر و دعوای احمقانه)


دی- همیشه میگن بدونیم تا بمونیم! ولی من اصلا به این جمله اعتقاد ندارم. هرچی بیشتر بدونی بیشتر

کنجکاو میشی سوال های زیادی تو ذهنت ایجاد میشن و هرچی بیشتر میپرسی کمتر به جوابی میرسی و اینه

که حالتو به هم میزنه و ناراحتت میکنه. درگیر فلسفه دنیا میشی و یه دفه همه درها به روت بسته میشن

و تو میمونی و یه دنیا شک و ابهام



بهمن- آدمی بودم شاد و سرزنده که فکر میکردم تافته ای جدا بافته ام و یه روز دنیا رو عوض میکنم ولی آخر دنیا

منو عوض کرد! اگه به عقب برگردم قطعا آرزوی مزخرف عوض کردن دنیارو میندازم تو زباله دان تاریخ و سعی میکنم

مثل یه آدم عادی زندگی کنم تا الان که بزرگ شدم و یکم سر از چم و خم دنیا در اوردم انقد تو ذوقم نخوره که من

یه موجود دوپای عادی بیش نیستم!


اسفندم که داره میگذره... با امتحانات، با لباس خریدن، با فکر کردن به اینکه هفت سین امسال چه شکلی باشه

با کلاس زبان، با جشنواره های مختلف خوارزمی، با سروکله زدن با معلمای و اسکل و سوتی گرفتن ازشون،

و.. با ماهی قرمز...!





منبع : من و کاغذ و قلمبا بهاری که میرسد از راه، سبز شو، تازه شو، بهاری شو
برچسب ها : میشه ,مدرسه ,میکنم ,حلقه ,میخوام ,اینکه ,هرچی بیشتر ,تموم میشه ,داره تموم

و اندر اسکول بازی های وی 2

:: و اندر اسکول بازی های وی 2

پام این تو گیر کرده بود (شست پام)


1929ad80-5b8c-47e9-8384-6c430b8cbbc2_L.png

شست پام داشت میترکید از درد

حالا من در حال تقلا: پام گیر کرده، آییی پام گیر کرده، بابا پام گیر کرده

بابام: به درک

من: :/

من: آی پام گیر کرده مامااااااااان پام گیر کرده (و هر لحظه هی دردش بیشتر میشد)

مامانم: به چی گیر کرده ؟

من: به این !

مامانم: بیارش بالا !

(شست پامو میارم بالا و در میاد)

من: :)

مامانم: :| عقل که نباشد جان در عذاب است !

منبع : من و کاغذ و قلمو اندر اسکول بازی های وی 2
برچسب ها : کرده

اصولا محصل بودن یعنی زندگی در شرایط سخت! نگار (ع)

:: اصولا محصل بودن یعنی زندگی در شرایط سخت! نگار (ع)

سلام

میدونم خیلی دیره ولی سال نو مبارک :|

امتحانات شروع شده و فردا اولین امتحانمونه که ریاضیه

چیزی نخوندم و باید طبق روال گاهی اوقات به ائمه اطهاریه متوسل بشم :دی

لامصب نمیدونم این معلممون خانم ط. چه بدی از من دیده و من مفلوک چه هیزم تری بهش فروختم که هر موقع مراقب امتحانمون میشه هی منو مجبور میکنه یه جایی بشینم که گوشه باشه و امکان تقلب وجود نداشته باشه!

نمیدونم عمه داره یا نه برای همین روح پر فتوح خودشو مورد عنایت قرار میدم! باشد تا رستگار شود!
آمپرم وقتی میزنه بالا که قشنگ میاد بالای سرم وایمیسته :|

خو عزیز من، من بخوام تقلبم بکنم از دورم اگه دقت کنی قابل مشاهده اس لازم نیس حتما بیای بالا سر من هم من معذب شم هم تو حواست از بقیه پرت شه! :دی

#دل_پر

خب میگفتم امتحانات شروع شده بگی یه سر سوزن وقت ندارم، باید بخونم برا امتحان و کارای همیشگیم هست

خلاصه اینکه حساب کردم دیدم تا حداقل اواسط اردیبهشت سرم شلوغه

پس دیدار و بازگشت اساسی من باشه واسه بعد امتحانا که شاید بیفته تابستون

خداحافظ مریدانم :-"

ایام به کام


منبع : من و کاغذ و قلماصولا محصل بودن یعنی زندگی در شرایط سخت! نگار (ع)
برچسب ها : باشه ,امتحانات شروع

قحطی خاطره !!!

:: قحطی خاطره !!!

دچار قحطی خاطره شدم

اصلا هیچ سوژه ای نیست که درباره اش بنویسم یا اگه هم هست بس مزخرفه !

امتحانای نوبت اول از شنبه شروع میشن

اگه گفتین اولین امتحان چیه ؟ :|||








دینی :|


از دینی متنفرم :| از معلمایی که دینی درس میدن هم متنفرم :دی :|

دیگه از شنبه همون آش وهمون کاسه هر ساله !

مثل همون وقتایی که وقت کم میوردم که همه ی درسارو بخونم و قبل از اینکه برم مدرسه به مناجات با خدا میپرداختم

و آیه الکرسی میخوندم و به ائمه اطهاریه متوسل میشدم !!!

نه :((

بازم امتحان بازم استرس بازم بدبختی و شب بیداری :((

الان یاد اون پستی افتادم که تابستون نوشته بودم و گفته بودم دلم میخواد برم مدرسه

الان بر خودم لعنت میفرستم :|

+ چهارشنبه گذشته آنفولانزا گرفتم رفتم سرم زدم، فرداش خوب شدم :دی


+ امروز قرار بود پوشه کارای هنرمونو و کارامونو ببریم که معلم ببینه و نمره نوبت اول رو بده

- خب بیستی

+ خانوم ولی من هنوز طراحیامو نشونتون ندادم

- میگم بیستی

+ خانوم طراحیام...

- اااا میگم بیستی برو نگار برو

+ :(

 * معلومه من زرنگم یا بیشتر توضیح بدم ؟ :دی


منبع : من و کاغذ و قلمقحطی خاطره !!!
برچسب ها : بیستی ,بازم ,دینی ,میگم بیستی ,بیستی خانوم ,قحطی خاطره